چیزی شبیه داستان

در اینجا می توانید داستانک وداستانهای نوشته شده ی من رامطالعه کنید.

دلش مي گفت :به طور حتم اتفاق شومي روي داده است،پشتش لرزيد،دستانش يخ كردند ،ماندانا خوب مي دانست كه دلش تا به حال اشتباه نكرده است.
آنشب جشن بزرگي برپا بود،همه بودند،پيروجوان ،زن ومرداماهرچه در جوانان قهرمان روستا جستجو كرد ،او را نيافت.
ارتش ايران پيروزيهاي بزرگي بدست آورده بود اما اين پيروزيها مستلزم بهايي سنگين بودند،هر پرچمي كه برافراشته شده بود ريشه اش را در خون محكم كرده بود.
ماندانا طاقت آنجا ماندن را نداشت،شادي بدون تنها مرد زندگيش معنا نداشت.
ريش سفيد روستا گفت:اينها فداييان شاهنشاه و مادر وطن هستند.
مردم يكپارچه فرياد زدند:زنده باد خشايارشاه
كسي حتي به فكرش هم خطور نمي كرد كه در جمع دختري با موهاي بلند سياه وچشمان درشت پر از غم ايستاده ،كه اين جملات برايش بي ارزش ترين كلمات را بردوش مي كشيدند.
ماندانا به زور جلوي جاري شدن اشكهايش را گرفته بود،هرچه ديگران بيشتر مست مي شدند و پايكوبي مي كردند او بيشتر آتش مي گرفت.
چاره را در آن ديد كه جمع را ترك كند.
هنوز از مردم فاصله نگرفته بود،كه كوهيار تنها رفيق صميمي و مورد اعتماد عشق در خون خفته اش مچ ظريفش را محكم در دست گرفت و او را به گوشه اي تاريك كشيد.
كوهيار آرام وبا گلويي پراز بغض در گوش ماندانا گفت:من آخرين نفري بودم كه اورا زنده ديدم،هنوزهم گرماي نفسهايش را كه به آرامي سرد مي شدند بر صورتم احساس ميكنم،او تنها يك چيز از من خواست،او خواست ،تو بداني تيري كه سينه اش را شكافت از كمان دشمن رها نشد.
وسپس به فرزند بزرگتر مغ نگاه كرد و در ميان ديگران گم شد.
به يكماه نكشيد،كه مغ بزرگ او را براي فرزندش خواستگاري كرد،مغ بزرگ مي گفت:اين خواست اهورا مزداست و كيست كه بتواند در برابر ايزد نافرماني كند.
در خانه ي روستايي ماندانا كسي نبود كه بتواند در برابر مغ پير رياكار كلمه اي از مخالفت ابراز كند.
ماندانا به غير از اهورا مزدا ياري نداشت،تا آن زمان گذر ايام را به اين تندي احساس نكرده بود.
تا چشم باز كرد شب موعود آمده بود،وبستري كه برايش بوي پرديس ميداد چون در وازه ي جهنم گشوده شده بود.
در كاسه ي شرابي كه براي پذيرايي ازمهمانان آماده شده بود نگاه كرد،مهتاب چهره اش در سرخي شراب به رنگ خون شده بود،زير لب گفت :اين خون كه بر صورتم نشسته،از رگهاي گل سرخي است كه به خاطر من پرپر شد ،چگونه مي توانم اين جنايت را با كام دادن به قاتلش كامل كنم؟
به خلوت رفت لباسهايش را برتن پاره كرد وبرهنه گفت:اين دختر پارسي، اسبي است كه رام نخواهد شدوسپس با خنجري كوچك تمام زيباييهاي خود را در پوششي از زخم و خون مدفون كرد و با همان لباس به جمع مهمانان داخل شد.
شايد حتي پشت پدرش هم، همانند غرور سنگين مغ بزرگ و فرزند خونخوارش خرد نشد.
مغ بزرگ چنان تحقير شده بود كه جز با آتش زدن دخترك آرام نمي گرفت.
فرداي آن روز هنگامي كه ماندانا را زنده سوزاندند،تا به گفته ي مغ بزرگ چون لكه اي نا پاك،محو شود،آتشكده ي روستا براي هميشه خاموش شد وديگر هيچ كس نتوانست آن را روشن كند...

امير هاشمي طباطبايي-زمستان 91

+نوشته شده در جمعه 22 دی 1391برچسب:,ساعت22:40توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

 

شاعر مدتها بود كه شعري نسروده بود.
خودش نمي دانست چرا،شايد به خاطر رنگ چشمهايش بود كه اين روزها ورد هر زباني شده بود،آخر بعد از سرودن زيباترين شعرش شرابي نوشيده بود كه چشمهايش را همچون ياقوتي صورتي رنگ،براق كرده بود.
با خودش گفت: اگر در كنار نيل قدم بزنم شايد خداي نيل دلش براي من به رحم آيدو الهامي تازه به قلبم هديه كند.
اين بودكه قدم زنان ساحل را نوازش كرد.
بيچاره شاعر ،هرچه بيشتر راه مي رفت، خستگي درب كيسه ي ذهنش را محكمتر گره ميزد.
گوشه اي از رود كه كمي در آغوش ساحل آرام گرفته بودوبه دور از چشمان رهگذر، لابه لاي نيزاري انبوه،پنهان شده بود ،توجه شاعر را به خود جمع كرد.
از بين آن سبد ني بافت، تنگ راهي باريك پيدا كردوخودش را به كناره ي رود رساند.هرچه مي خواست آنجا بود ،تمام الهامي كه يك شاعر بدان احتياج دارد.
سطح آب پر بود از نيلوفرهاي آبي، مغرور وسفيد.
احساس كرد همه چيز در اطرافش مملو از هيجاني جادويي است،حتي سنجاقكها هم طور ديگري مي رقصيدند.
و ناگاه همه چيز آرام شد ،انگار زمان ايستاد.
شاعر آنچه را كه مي ديد نمي توانست باور كند. پنهاني دوبار دست خود را نيشگون گرفت كه مبادا خواب باشد.
اما او بيدار بود وملكه ي نيل با اندامي به نرمي ابر و افسونگري مار مي رقصيدو چنان پنجه بر چنگ ميزد كه شاعر فراموش كرد در چه جايگاه مقدسي ايستاده است.
ملكه مشتي از گلبرگهاي نيلوفر آبي را با لطافتي اشرافگونه چيد وبر سر وصورت خود ماليد وسپس آنها را كه به بوي او عطرآگين شده بودند بر سر شاعر ريخت.
تا شاعر خواست دهان باز كند ملكه انگشتانش را روي لبهاي او گذاشت و خرامان دور شدو در آب فرو رفت.
بار فتن ملكه قسمتي از وجود شاعر گم شد،بي اراده شروع به نوشتن كرد.
سرودنش كه تمام شد، زير لب زمزمه كرد: آيا فردا خواهد آمد؟
اگر نيامد چه؟
حس مرموزي شبيه كوره، آهن اراده اش را ذوب كرد،شاعر مثل كسي كه جادويي قوي مسحورش كرده باشد به درون آب قدم گذاشت وآنقدر رفت تا غرق شد.
شب كه سلطنتش را آغاز كرد ديگر نيلوفرهاي آبي، سفيد نبودند.
ملكه آرام از نردبان مهتاب بالا آمد،نگاهي به نيلوفرهاي صورتي رنگ كردو در حالي كه آخرين شعر شاعر را زمزمه مي كرد به آسمان رفت،او حالا يك الهه بود......

امير هاشمي طباطبايي-زمستان91

+نوشته شده در پنج شنبه 21 دی 1391برچسب:,ساعت13:59توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

راز کوچکی نبود،دلباختن دخترک گل فروش،هرچند جز خودش،کسی اهمیت نمیداد .
این بالاترین دلیلی بود تا دختری از جنس حریر مهتاب ،هر روز یک شاخه گل را با وسواس بیشتری انتخاب کند.
آخرچند ماهی میشد که بهای این سلیقه تنها یک لبخند معصومانه بود که بیشتر از هرچیزی در دنیا برایش ارزش داشت.
شما نمیدانید،تجربه به او یاد داده بود که صورتش را سیاه کند تا دامانش لکه دار نشودوبدین سبب کمتر کسی میدانست ،پشت آن صدف سیاه ،مرواریدی زیبا جا خوش کرده است،چه میشد کرد،این رسم روزگار بود که خرمهره های ارزان قیمت و خوش آب ورنگ بهتر خریدار داشتند تا اصالتی ناب که از بد روزگار قصرش شده بود چهار راهی که آدمها وماشینها را نمی شد از یکدیگر تشخیص داد.
اما او فرق میکرد.
او هنوز یک ماشین نبود.
دخترک،هربارمی توانست ضربا ن قلبش را احساس کند.
برای همین هم هربار قبل از آمدنش دستی بر موهای پریشانش می کشیدو با اندک لوازمی که داشت، زیبایی اش را دلرباتر می کرد.
همه چیز در یک پیمان خلاصه شد.
کم کم طعم در کنار او بودن زیر زبانش مزه ی شراب میداد ،همان تلخی گوارا.
شیرینی مادرانه زیستن به همراه تلخی شناسنامه ای که آنچه بود را بر سرش آوار می کرد.
اما اشتباه نکنید ،پسرک نامرد نبود.
یک روز دست گلفروش را گرفت وتا درب خانه ی پدری برد.
به اصرار دخترک ،مرد عاشق پیشه داخل رفت تا همه چیز را برای ورود اشرافی وار همسرش آماده کند.
دخترک به دیوار بلند آن خانه خیره شد.دستی روی شکمش گذاشت تا غنچه ای را که در گلدان وجودش جوانه زده بود،بیشتر احساس کند وهمینطور وزن اسکناس تا نخورده ای را که از شیشه یک اتومبیل گرانقیمت گذری در برابر پایش به زمین افتاد.
مکثی کردو زیر لب تنها یک جمله گفت:عزیز دلم متاسفم...
پسر که با شوق وذوق پیروزی درب را گشود برای همیشه دخترک را ندید.....

امیرهاشمی طباطبایی-پاییز91

+نوشته شده در یک شنبه 10 دی 1391برچسب:,ساعت23:16توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

کم کم از خودش خالی شده بود.خوب که دقت کرد درونش پر شده بود از حجم آن یکی.
آن یکی نه،او خیلی از خودش نزدیکتر بود .
خوب که دقت کرد درونش پر شده بود از حجم این یکی،کافی بود کمی پوست برهنه اش را لمس کند تا بفهمد در درون تک تک سلولهایش کسی به نام او زندگی میکند.
کمی تارمویی را که از روی شانه اش پنهانی دزدیده بود روی قلبش فشرد،با خودش گفت:در دنیا آدمها با جسمهایشان سکس دارند اما وقتی با روح وفکر کسی همخوابه بشوی آن موجود مثل الهه ی خورشید در قلبت،حتی اگر آسمانی تاریک باشد ، می درخشد.
بعد آرام لبخند زد ،مثل همان لبخندی که انگار،میدانی بازی را برده ای اما وانمود میکنی که نمیدانی...
این روزها عشق در اطرافش شبیه غذاهای کنسروی شده بود کسی حوصله ی پای اجاق ماندن رانداشت ،چه برسد به پختن دوستت دارم.
اما او دلش می خواست بهترین ها را بر سفره بگذارد.
یک شاخه مریم ،یک شیشه شربت،یک تکه نان ولذیذ ترین دوستت دارم دنیا.
از خودش پرسید:سفره ی من برای او کم نباشد؟
پاسخش تنها سکوت بود.
بعد تار مو را در پارچه ی سبز تبرکی اش پیچید و در جیبش گذاشت.
نگاهی به باغچه کردو با خودش گفت:همه ی اینجا را مریم می کارم ویک بوته یاس.
به سمت چرخ دستی اش رفت و وسایلش را برداشت و با وسواسی شاعرانه مشغول به کار شد.
در پشت پنجره زن صاحب ویلا از شوهرش پرسید:می خواهد تمام آن باغچه را مریم بکارد؟
مرد پاسخ داد:گمان کنم.
زن گفت: طفلکی ،مش حسن تعریف می کرد،تا چند سال پیش عاقل بوده،بعد از تصادف همسرش دیوانه شده است.
مرد حرفش را کامل کرد:تحمل اش کوه می خواهد،عشقت را در لباس عروسی به خاک بسپاری ،درست مثل آن مریم های سفید....

امیرهاشمی طباطبایی-پاییز91

+نوشته شده در پنج شنبه 7 دی 1391برچسب:,ساعت22:13توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

-نه آقا من فقط از روی پای این بچه رد شدم ،آن هم انگشتانش
دکتر در چشمان مرد جز صداقت ندید،مردهم وقتی سکوت او را دید ادامه داد:ماشین من بیمه است اگر کشته بودمش چرا باید انکار می کردم؟؟؟؟
دکتر پاسخ داد:حرف شما منطقی است اما من قاضی نیستم به هر حال کودکی که شما با خود آورده اید جان داده است.
مرد به سختی می توانست باور کند. به خصوص وقتی که جنازه ی کودک شش ساله را از جلوی چشمانش به سردخانه انتقال دادند.انگار کسی دیوارهای سرد وسنگی را بلند کرد و محکم بر سرش کوبید.
بیشتر از خودش دلش به حال آن پسرک معصوم سوخت که چه زود چنگال بی رحم مرگ،بر شناسنامه اش مهر باطل شد ،زد.
در اتاق بازجویی تمام حرفهای سابق را مو به مو تکرارمی کرد.
-من فقط از روی پای این بچه رد شدم ،آن هم انگشتانش،،،باورندارید پدرش آنجا بود، می توانید از اوبپرسید،من خودم اصرار کردم او را به بیمارستان ببریم،،،از پدرش بپرسید،ببینید راست می گویم یا نه؟،،،وقتی سوارشان کردم داشت، گریه می کرد،،،پدرش حتما به شما خواهد گفت،از او بپرسید.
بازپرس پیر آنقدر کار کشته بود که مو را از ماست بیرون بکشد اما چشمان این مرد جوان با زباش یکرنگ بود.
مدتی در اتاقش به تنهایی قدم زد سربازی تازه خدمت، دومرتبه در زد.
-بفرمایید؟؟؟
- حاج آقا ،گزارش پزشکی قانونی...
همان برگه ی نخست همه چیز را برملا کرد.
فردای آن روز وقتی که مرد راننده از راهرو بیرون می رفت آنچه را که می دید و می شنوید نمی توانست باور کند مثل گوشت خامی که هضم نمی شود و فقط معده را به زحمت می اندازد.
چه حقیقت تلخی،جای دیروز او ،پدر کودک نشسته بود.
-به خدا دوستش داشتم مرد.از گوشت و خون خودم بود،می فهمی؟
-پس چرا خفه اش کردی لامصب؟
-مغزم قفل کرده بود ،یک لحظه همه ی بدبختیام ...یکی توی مخم می گفت: دیه زیاد شده...دستم رفت روی گلوش،،،مگه من کی ام؟یه بیکار، معتاد، بدبخت،،،باید نان آور خونه باشم،،،من دو تا بچه ی دیگه ام دارم،،،این یکی فدای بقیه....

امیر هاشمی طباطبایی-پاییز 91

+نوشته شده در پنج شنبه 7 دی 1391برچسب:,ساعت21:50توسط امیر هاشمی طباطبایی | |


خانه ا ش را مثل یک پیراهن چند تا کرد ودر چمدان گذاشت.
نه ،تعجب نکنید.این داستان کودکی است که خانه اش را چند تا کرد و در چمدانش گذاشت.
چرا چشمهایتان را مثل وزغ ورقلمبیده می کنید؟؟؟
مگر باورش سخت است که یک کودک خانه اش را چند تا کند ودر چمدانش بگذارد؟؟؟
آها فهمیدم ،گرد و غبار چند تابستان روی مغزتان نشسته است وشاید دود ماشینها شیشه های عینکتان را دودی کرده است.
یا اینکه فکر می کنید آنقدر بزرگ شده اید که خیلی چیزها برایتان سخت شده است.
چه چیزهایی؟؟؟!!!
برای مثال اینکه، با دوستتان دوتایی یک آبنبات چوبی را به دور از چشم مادرتان لیس بزنید.
یا یک بستنی قیفی را یواشکی زیر خانم بزرگ بگذارید تا تمام لباس گران قیمتش را خراب کنید.
یا در غذای سگ همسایه یک مشت فلفل بریزید ویا برای تغییر رنگ ماهی هایک شیشه گواش را در آب تنگ خالی کنید.
اگر جوجه اردکتان کثیف شد آن را زیر دوش آب شسته وکاملا بچلانید و با گیره از طناب آویزان کنید تا خشک شود.
وخیلی چیزهای دیگر که مهمترین آنها باوراین است ، می شود خانه را چندتا کرد و در چمدان گذاشت.
بله ،این داستان کودکی است که خانه اش را چند تا کرد و در چمدان گذاشت.
بازهم که دارید یکجوری نگاه می کنید.
من نمی فهمم چرا آدمها وقتی بزرگ می شوند فقط کله هاشان بزرگتر می شود والا مغز ما بچه ها بیشتر کار می کند.ما حتی می توانیم یک خانه را چند تا کنیم و در یک چمدان بگذاریم.
شما بزرگترها نه تنها نمی توانید حتی سوالات به درد بخوری هم نمی کنید.
مثلا من کودک نمی گویم چگونه خانه اش را چند تا کرد ودر چمدان گذاشت آخر خودم بلدم،دلتان هم بسوزد ،من کودک، سوالات مهم تری دارم مثلا اینکه :چرا خانه اش را چند تا کرد و در چمدان گذاشت؟؟؟؟
نوچ نوچ نوچ،تقلب ممنوع
حالا که من پرسیدم ،چرا خانه اش را چند تا کرد و در چمدان گذاشت،شما هم می پرسید؟!!!
واقعا که...
نخیرم،من خودم جواب را می دانم،اصلنی ما کودکان همه جواب را می دانیم.
به شما هم نمی گویم.
شما هم اگر می خواهید بدانید،از همان کودکی بپرسید که خانه اش را چند تا کرد ودر چمدانش گذاشت...

امیرهاشمی طباطبایی-پاییز 91

+نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391برچسب:,ساعت1:46توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

زنی که می خواست قلبش را بکشد(آریو بتیس)
یک لحظه قلبش ایستادوبعد آرام آرام ضربانش تند تر وتندتر شد به حدی که احساس میکرد سختی استخوان قفسه ی سینه اش را احساس میکند،چیزی شبیه به پرنده ای که خودش را به میله های بی احساس قفس می کوبدتا آزاد شود ویا بمیرد.
دیگر چه فرقی می کرد.
با صدایی لرزان گفت:خوا،خواهر تو؟؟؟؟
مرد سریع از اتاق بیرون رفت.هردو خواهر انگار که برق فشار قوی گرفته باشدشان،حتی پلک هم نمیزدند.
وبعد ناگهان...
همسایه ها آن روزتا نیمه های شب صدای دعوا می شنیدند آن هم از خانه ای که آنقدر ساکت بود که اگر گاهی صدای جاروبرقی از آن به گوش نمی رسید ،به نظر می رسید جز ارواح کسی آنجا زندگی نمی کند.
اگر کسی نداند من خوب می دانم که هیچ کس به اندازه ی آن زن فرو نریخت حتی قصر بلورین رویاهای کودکی اش که حالا پایه ستونهایی هرچند ترک خورده داشت به اندازه ی منیت آن زن خرد نشده بود.
دلش می خواست هر سه را بکشد،خواهرش،شوهرش وقلبش را والبته بیشتر قلبش را زیرا از آن دو می شد دوری کرد ولی آن طپنده ی نفرت انگیز خون آشام که بعد از هربار نوشیدن ،هرچه را نوشیده بود،استفراغ می کرد، آن هم آنقدر داغ که تمام سلولهای بدنش را جهنم کرده بود...همیشه با او بود.
اما چگونه؟
آیا بهتر نبود با چاقو او را جدا می کرد؟
نه،هنوز زود بود که بمیرد ،باید زنده می ماند وتقاص پس دادن بعضی ها را می دید.
کمی فکر کرد.راه کشتن اش یک چیز بود.
یک روز کنار خیابان ایستاد.
وقتی نور به او می تابید.همه آن چیزی را که نباید می دیدند.
ماشینی نبود که از کنارش بی تفاوت بگذردوحتی عابری....
از بین تمام آنهایی که جلوی پایش ترمز زدند یکی را انتخاب کرد.یکی را که بیشتر به آدم نماهای خانواده دار شبیه بود.
در خانه وقتی مرد او را محکم در بغل گرفت و بوسید بوی تلخ وزننده ای حالش را دگرگون کرد.
با بی رحمی درست همانند یک ربات به مرد گفت:فکر نمی کنی اگر یک دوش می گرفتی بهتر بود؟
مرد در دل گفت:کار دنیا را ببین یک ج.. به آدم درس بهداشت می دهد.
سپس بی آنکه حرفی بزند برهنه شد و به حمام رفت.
فرصت خوبی بود تا خانه ی اولین قربانی اش را ورانداز کند.ناگهان تلفن زنگ زدو کمی بعد زنی پشت خط پیغام گیر گفت:عزیز دلم ...ناهارت را آماده کرده ام... سر وقت بخور ،خدای نکرده باز هم معده ات اذیتت می کند....دوستت دارم... خداحافظ.
بغضی گلویش را فشار داد چقدر این کلمات برایش آشنا بود.
نگاهی به اتاق خواب آن خانه انداخت،از اینکه جای آدمها عوض شده بود ،از خودش خجالت کشید،شاید تنها یک زن می تواند حرمتی را که آن تخت دونفره دارد،درک کند.
صدای شر شر دوش آب قطع شد.فرصتی نبود...
مرد که بیرون آمد زن را ندید...

امیرهاشمی طباطبایی-پاییز91

+نوشته شده در جمعه 1 دی 1391برچسب:,ساعت22:18توسط امیر هاشمی طباطبایی | |