چیزی شبیه داستان

چیزی شبیه داستان

در اینجا می توانید داستانک وداستانهای نوشته شده ی من رامطالعه کنید.

گاهی مثل یک چیز که نمی دانی چیست ،آغاز می شود.همان ماجرایی که در به در به دنبال پایانش هستی و انگار نافش را با شروع بریده اند و مهر پایانی ندارد ویکباره...
دخترک سرش را به سمت ماه گرفت،مثل همیشه بود.حتی در پشت آن روزنه ی کوچک روی سقف.
سرشیفت یکباره برسرش داد زد:هووووووی کجایی دختر؟،کوه شد.
می بایست بسته های کوچک قرص را پنج تا ،پنج تا داخل جعبه های کوچک مقوایی می گذاشت و در سبد می ریخت.
همین نگاه دزدکی از ماه کافی بود که کلی سرکوفت بشنود.
صبح دیگر نایی نداشت. آن روز را مرخصی گرفت. سرویسی در کار نبود ،پیاده خودش را به کنار اتوبان رساند و منتظر ماند.
سرش درد می کردو امان از ماشینهای رنگ به رنگی که مسافرکش نبودندو برایش بوق می زدند.
هر دفعه رویش را به سمتی می کرداما این دویست و شش آلبالویی خیلی سمج بود.کفرش بالا آمد. زبانش چرخید که بگوید فلان فلان شده،آن که فکر میکنی منم ،خواهر ومادرت هستند که صدایی اشنا گفت:کوفت ،ناز نکن سوارشو
شناختش.تا همین دوسال پیش با هم روی یک میز....
اما او حالا رفته بود و برای خودش کاره ای شده بود،می گفتند: منشی یک آدم حسابی شده است.
دوستش از حال و روزش نپرسید،همه چیز هویدا بود،فقط پرسید :دیشب هم اضافه کاری بودی؟
با تکان سر و،لبخندی کمرنگ، پاسخ داد.
راننده آهی کشید وگفت:من هم اضافه کار بودم،اما،اما،،،،
وبعد محکم ادامه داد:هزار بار به تو گفتم بیا پیش ما، هم حاله ،هم فاله اینقدر هم زجر نمی کشی،تو از من هم خوشگلتری ،هم خوش هیکلتر ،دوتایی با هم پول پارو می کنیم دختر، می فهمی پول
وبعد یک کارت ویزیت خوش نقش و رنگ را به سمتش گرفت و گفت :فردا یک سر بیا اینجا.

***
درخانه یکدم به ماشین آلبالویی ،شیک پوشی دوستش و،و،و، غیره فکر می کرد.
خوابش برد،کارت ویزیت هنوز هم در دستش بود، هر چند مچاله.

امیرهاشمی طباطبایی-زمستان92

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1392برچسب:,ساعت11:6توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

باخودش فکر می کرد،طرف تا دیروز در ده شان لا به لای پهن گاو وپشکل گوسفند دنبال یک تکه نان خشک برای سق زدن می گشت و محترمانه ترین باری که صدایش کرده بودند گفته بودند:اوهوووووی ،امروز کارش به جایی رسیده که پشت میز ریاست پیپ می کشد و از بالا به او نگاه می کند.
جناب متشخصیان که شاید در ده صدایش می کردند :توله ی فلانی، بادی در گلو انداخت با غرور گفت :تو غلط می کن روی حرف من حرف بزنی ،تو رو چه به فهم این چیزها...
جوان به آرامی گفت:جناب مهندس این هزینه ها سودی ندارد فقط بیت المال را ...
رییس محکم تر با پتک بر شخصیتش کوبید.
طاقتش طاق شد و تصمیمی را که از قبل گرفته بود عملی کرد.دستش را از جیبش بیرون آورد و بسته ای را محکم به صورت رییس کوبید وباسرعت ازاتاق بیرون دوید.
رییس شوکه شده بود اما نه آنقدر که بوی پهن را از لابه لای عطر گران قیمتش تشخیص ندهد...

امیرهاشمی طباطبایی-پاییز92

__________________

+نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392برچسب:,ساعت16:34توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

دخترك مثل بيد مي لرزيد.اولين بارش نبود،اما اين غول بياباني . بيصدا نفس عميقي كشيدوبا خيال پرداخت شهريه ي دانشگاه به خودش جرات داد. مرد آرام سرش را بالا آورد وهمانطور نگاهش از پا تا صورت دخترك را لاجرعه سر كشيد. صورتش شبيه به كسي بود كه سالها دلش مي خواست او را زنده زنده آتش بزند.همان كسي كه يكباره تركش كرده بود.زخم عفوني سالها پيش سر باز كرد. لحظه اي فكر كرد، كمي آتش بازي حالش را بهتر مي كند. بلند شد.دستش را در رودخانه ي آرام گيسوي دختر فرو كرد وبعد ناگهان رودخانه را بر آشفت و زلالي اش را با گل خشونت ،برهم زد. نمي دانم تا به حال كره اسبي را ديده ايد كه يال بلندش را بگيرند وبازور به سلاخ خانه ببرند. در آن ويلاي بيرون شهر صداي انفجار توپ راهم كسي نمي شنيد چه برسد به فريادهاي خفه ي گلي معصوم اسيردر پنجه ي گردبادي وحشي. چندساعت بعد دخترك همچنان نيمه بيهوش ،مثل ماري كه مورچه ها به زخمش حمله كرده باشند به خودش مي پيچيد.مي دانست كه نبايد ناله كند ،تا فردا راه زيادي نمانده بود نبايد تا قبل از طلوع خورشيد بيرونش مي كردند. مرد دوباره بازگشت بازهم دلش آتشبازي سال نو مي خواست اما دخترك بيچاره با مرده فرقي نداشت. كمي نوشيدني سر حالش مي آورد،هر دو را سر حال مي آورد. به سمت ليوانهاي روي ميز رفت در بين لباسهاي پاره پايش به چيزي گير كرد،تعادل نداشت اما نه انقدر كه زمين بخورد،با سر داغ خم شد و كيف دخترك را برداشت،فضولي اش قلقلكش ميداد. نگاهي به دخترك كرد،يادش آمد نامش را نمي داند.چشمهايش مي دويدند به زور كارت دخترك را خواند،وجودش آتش گرفت. _نه اين امكان ندارد...آيا او از من است؟؟؟؟ وبازهم كسي صدايي نشنيد،حتي صداي فرياد دو گلوله را. ((اميرهاشمي طباطبايي-تابستان-92))

+نوشته شده در پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:,ساعت12:16توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

يك لحظه ايستاد . خواست به پشت سرش نگاه كند اما منصرف شد.با هرقدم صداي نفسهايش بريده تر مي شد نداما نه به آن اندازه كه كارد اين دنيا دست احساسش رابريده بود. به قول خودش:دنيايي متورم تر از انديشه هاي واهي وبه قول بعضيها منطقي. دنيايي كه هميشه سايه ي پشت پاشنه ي پايش بود. منطقش را زير و رو كرد،حالا فقط يك چيز بود وآن اينكه قدم بعدي را هم بردارد.بي آنكه فكر كند زير پايش خالي مي شود يا نه. - صبر كن ،نرو صاحب صدا را مي شناخت.تا همين يكساعت پيش فكر مي كرد بي او همه چيزتمام خواهد شد.مكثي كرد.اما قدم هاي بعدي را تندتربرداشت. چه وزنه ي سنگيني بود اين دنيا. به خيابان رسيد،حجم قوطي هاي فلزي بي خيال از همه جا مي تاختند.كلاهش را تا پيشاني پايين كشيد، سر به زير، دل به خيابان زد. _تو را به خدا صبر كن ديگر دير شده بود واو از خيابان گذشته بود.ناگهان صداي برخورد ي شديد، همه چيز را در جاي خود ميخكوب كرد.خواست بازگردد اما مي دانست ،آن كسي كه در خيابان دراز به دراز افتاده،ديگر بلند نخواهد شد.اين را سايه هاي دور وبرش همهمه مي كردند.سيگاري روشن كردوباز هم، قدمهايش را تند تر و تندتر كرد.مثل قطاري وحشي كه فرار كرده باشد.چند كوچه آنطرفتر ،فهميد،ديگر دنيا با اونيست،دنيا در همان خيابان ايستاده بود،يخ زده بود،سنگ شده بود.بي آنكه...... امير هاشمي طباطبايي-تابستان 92

+نوشته شده در دو شنبه 14 مرداد 1392برچسب:,ساعت14:55توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

در مزرعه اي به جا مانده از موجودات دو پا،سه گوش مخملي زندگي مي كردند.اين سه، نه كاري داشتند ونه آزارشان به كسي مي رسيد.صبح تا شب مي خوردندو مي نوشيدند و آواز مي خواندند.تنها سختي اشان پراندن مگسها بود كه آن هم عالمي داشت براي خودش. اين كه چه شد در آنجا رها شدند ؟ كسي نمي داند،اما از شواهد چنين به نظر مي رسد كه دوتا ي از آنها ،از زمان كره گي ودرست به هنگام ناپديد شدن موجودات دوپا ،در مزرعه جامانده باشند. سومي هم حاصل يك اتفاق بود كه بين آن دو رخ داد ،خودشان هم نمي دانستند ،چگونه؟ گويا ،هنگامي كه بزرگتر شده بودند اتفاقي افتاد وآن دو چيزي را مزه مزه كردند كه در طبيعت اتفاقي كاملا معمولي قلمداد مي شودوحاصل اين اتفاق، شدهمان گوش مخملي سوم. بگذريم،روزي يك دوپاي مو برفي ،گذرش به مزرعه ي متروك افتاد،گوش مخملي هاي ما در كنار ديوار صف كشيدندو با تعجب مهمان ناخوانده را نگاه كردندو بعد براي خوش آمد گويي او را دوره كردندو برايش علف تازه ريختند وتا توانستند آواز خواندند. سومي از دومي پرسيد: اين مو برفي چرا روي دوپا راه مي رود؟ دومي نگاهي به اولي كردو اولي در جواب سومي گفت:مگر نمي بيني حيوونكي پاهاي جلويش خيلي كوتاه تر از پاهاي عقب اش مي باشد. دومي آهي كشيدو گفت:حتما خيلي عذاب مي كشد،بيچاره. اولي ادامه داد:اين وظيفه ي ماست كه به او كمك كنيم. به همين دليل وقتي دوپا به گردن آنها طناب بست و آنها را به مزرعه اي ديگربرد ،هيچكدام مقاومتي نكردند. حتي زماني كه وسيله هاي سنگين روي كمرشان مي گذاشت و گاهي با تركه اي چوبي آنها را مي زدو به جاي علوفه ي تازه ،بخور ونميري كاه جلويشان مي ريخت،بازهم مقاومتي از خود نشان ندادند. آنها حتي در ازاي معاوضه ي سومي با مشتي كاغذپاره هم كاري نكردند. بدتر آنكه آنها دربرابر اين واقعييت كه هر چند ماه،يكبار، دومي را به پيش اسب مفت خور از خود راضي مي بردندتا همان اتفاق طبيعي بيفتد واو كره اي در خود احساس كند وبعد از زايمان ،موجود بيچاره ي دوپا آن طفل نوپارابا مشتي كاغذ پاره معاوضه كند هم ،اعتراضي از خود نشان ندادند. تنها زماني كه پاي اولي به سنگي گير كرد و شكست ودوپاي بينوا با چاقو سرش را بريد و با تبر تكه تكه اش كرد تا به سگهاي گرسنه اش سوري داده باشد،دومي عرعري كرد كه آنهم فايده اي نداشت. بعد از خورده شدن اولي توسط سگها ،دوپا وظايف او را به دومي سپرد واين ماجرا ادامه داشت تا زماني كه او ناي قدم از قدم برداشتن هم ديگر نداشت وناچار به همان راهي رفت كه اولي رفته بود. اين را گفتم يا نه ؟ از سومي هيچوقت خبري به آن دو نرسيد. اميرهاشمي طباطبايي-تابستان92

+نوشته شده در شنبه 22 تير 1392برچسب:,ساعت12:28توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

-خانم،خانم بيدار بشيد،اوضاع بهم ريخته....
ساني كمي چشمهايش را ماليد ، اما دوست نداشت از رختخواب گرم ونرمش جدا بشود به خصوص حالا كه دوتا ماساژور گردن كلفت يك بند خمير كوبش مي كردند.
با خودش گفت: چه خوب ،حالا ديگر ماساژورها در اتاق خواب هم آدم را شارژ مي كنند
كه يكباره به ياد آورد وقت ماساژ او روز يكشنبه ي هفته ي بعد بوده نه از ديشب تا به حالا.
با جيغ خفيفي از رختخواب جداشد،چند لحظه اي طول كشيد تا متوجه اطرافش بشود.دو مبارز ريش بلند سبيل تراشيده،با قنداق تفنگ او را ماساژ مي دادند.
آن دو با ديدن صورت دورگه ي ساني لبخند درشتي نثارش كردندو اين باعث شد دندان هاي كرم زده ي آنها كاملا هويدا شود.
ساني با احتياط به سمت گنجه ي لباسهايش رفت اما وقتي در را گشود خبري از لباسهايش نبود. ناچار شالي پيدا كرد و دور خودش پيچيد و در حالي كه آن دو با نگاه او را تعقيب مي كردند از اتاق بيرون رفت .
خدمتكار سياه پوستش خودش را به او چسباند و او در يك نگاه متوجه شد خانه پر شده است از موجوداتي مثل همان دونفري كه در رختخوابش بودند.بدتر از همه اينكه هر كدام از آنان تكه لباسي دردست گرفته بودند كه گويا تا مدتي قبل جزيي از گنجينه ي لباسهاي نفيسش بودند.
هرچه به سمت حياط پيش مي رفت ازدحام جمعيت بيشتروبيشتر مي شدو آن بينوا مجبور بود مثل يك كرم در بين آنان وول بزند.بوي باروت ،خون وعرق چند روزمانده و ترشيده ي آنان بدجوري مشامش را مي آزرد اما چاره اي نبود،با خودش گفت: وقتي در دريا مي افتي بايد شنا كني لااقل اگر غرق بشوي خيالت راحت است كه سعي ات را كرده اي .
بالاخره خودش را به حياط رساند در آنجا پيرمردي كه مردمكهايش به سفيدي مي زد و ريشش را نارنجي كرده بودبه او چيزي گفت اما به زباني كه ساني متوجه نشد ،مردي جوان با لهجه اي غليظ برايش ترجمه كرد كه اينان همانهايي هستند كه شما به آنها پيشنهادي داده ايد حالا همگي به ديدنتان آمده اند والبته الوعده وفا...
ساني لب باز كرد كه بگويد من فقط يك شوخي كرده ام،كه پيرمرد جمله اي گفت وآن موجودات هلهله كنان ساني را به اتاقش بردند.
ساني مدام به خودش فحش مي دادو ناسزا مي گفت ،اما فعاليت بيست وچهارساعته وبي وقفه فرصت هيچ كاري به او نمي داد.
فقط وقتي نوبت به آن مرد مترجم رسيد خواست كه اگر امكان دارد آن پيرمرد مردمك سفيد را كه گويا با آن لچك قرمز كه به سر بسته بود از مقام بالايي در بين ايشان برخوردار است ،ببيند.
پيرمرد حاضر شد وساني از كار افتادگي زودتر از موعد خود را به او اعلان كرد.
پيرمرد به او پاسخ داد كه ايرادي ندارد تو به استراحت نياز داري و ساني از فرط خستگي همانجا خوابش برد صبح با تيك تاك ساعت از جا بر خواست با تعجب ديد كه سكوت عجيبي حكمفرماست گويا مزاحمين رفته بودند. به ساعت نگاه كرد ،امروز برخلاف هميشه معكوس كار ميكرد
ده
نه
هشت
.
.
.
سه
دو
يك
و
ساني ديگر وجود خارجي نداشت......

اميرهاشمي طباطبايي-تابستان92

+نوشته شده در دو شنبه 10 تير 1392برچسب:,ساعت9:1توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

هر روز او را مي ديديم كه ساده وساكت در كنار خيابان نشسته ويا دارد با خودش صحبت مي كند.
پوست سياه ولباسهاي كثيفش به خطوط پيشاني اش معناي عميق تري مي دادند.
از قد بلند وحالت چهره اش مي شد فهميد كه روزگاري نه چندان دور چه سيماي برازنده اي داشته است .
جوان بوديم وخام وكم تجربه وشيطنتهاي آن زمان مي طلبيد كه گه گاهي سر به سر ديوانه اي بگذاريم كه عمرش را با دود وآتش تقسيم مي كرد.
يك روز نوبت من شد قرار شد بي مقدمه به سمتش بروم دست دراز كنم وبا او دست بدهم.
دستم را گرفت آنچنان نيرومند كه راه فراري برايم باقي نمي گذاشت ،آب دهانم را قورت دادم و به سمت دوستانم نگاه كردم.
نه،كمكي در راه نبود.چند باري دستم را كشيدم ،نتوانستم قفل انگشتانش را باز كنم.
خيره در چشمهايم نگاه كرد،كنجكاوي با اين خواهش كه من را رها كنيد وبگذاريد در آتش خودم بسوزم به هم گره خورده بودند.
آن رو ز گذشت ويك روز داستان آن مرد ديوانه را فهميدم،مي گفتند: اسمش شاغلام است.
آنقدرها صفر جلوي يك داراييش مي گذاشته كه قابل شمارش نبوده است.
يكي پرسيد پس چرا كارتن خواب شد.
ديگري گفت :آنقدرها دارد كه در خيابان نخوابد فقط يك ويلا در فلان مكان دارد كه خدا تومان قيمتش مي باشد.
دنيا ديده اي درآنجا بود كه بيشتراز ديگران شاغلام را مي شناخت،آهي كشيدو گفت:درد عشقي كشيده ام كه نپرس.
جوانكي ناسزايي نثار دست نياز شاغلام كرد و رد شد.
پيرمرد به سمت شاغلام رفت ودانه اي انارو مقداري اسكناس به او داد وبازگشت.
همه تعجب كردند كه اين دلسوزي پير دنيا ديده اي اينچنين به حال اين ديوانه ي دنيا سوخته چه معنايي دارد.
گروهي هم به او طعنه زدند اين معتاد است حاج آقا، پولت را به آتش مي كشد.
پيرمرد سكوت كردو تنها آرام زير لب نجوا كرد :اورا نمي شناسيدمن نوچه اش بودم، يلي بود براي خودش،همسرش كه مرد دل به خيابان دادوتن به افيون...

اميرهاشمي طباطبايي-بهار92

+نوشته شده در شنبه 1 تير 1392برچسب:,ساعت12:59توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

سلام .
خواهش مي كنم صبر كنيد،فقط چند لحظه.
من شما را مي شناسم؟
نه ،صبر كنيد،شما بايد ،شما بايد آقاي ،،،،آقاي اگزوپري باشيد؟ درست است؟ درست گفتم؟
سلام آقاي اگزوپري،حال شما،چه شد از اين طرفها،آنطرفها خوش مي گذرد؟
گمانم هر چه باشد ؟بهتر از اين طرفهاست.
نه،
خواهش مي كنم از او نپرسيد.
نمي توانم بگويم.
شما چقدر اصرار مي كنيد.
باشد،باشد تسليم.
اما همه چيز به پاي خودتان.
مي گويند تاجر شده است، اماچند وقتي مي شودبه سياره اش بازگشته،شنيده ام گل سرخ محبوبش را چيده و دانه دانه گلبرگها ي لطيفش را جدا كرده است،گويا يكي در ميان مي گفته:
دوستم دارد.
دوستم ندارد.
براي چه كسي؟
خب معلوم است ديگر ،همان گلي كه پر پر كرد.
باور كنيد خودش بوده ،همان شازده كوچولوي محبوب شما
صبر كنيد ،كجا؟
آنهم خداحافظي نكرده.

امير هاشمي طباطبايي-بهار92

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد 1392برچسب:,ساعت9:1توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

مدتها بود كه پيرمرد مي ديد،درختان باغ خشك شده اند ،به جز يكي ، پيردرخت سيب سرخي كه هنوز بر روي ساقه ي خشك و پوسيده اش ،طرحي از شاخه هاي جوان نقاشي كرده بود،آن هم پر از سيب هاي چاق و آبدار.
دستي بر صورت چرو كيده اش كشيد،غريزه اش به او مي گفت ،خيلي زمان از دست داده است.
با شتاب ته مانده ي نيرويش را جمع كردوبه كنار طاقچه رفت،مخمل روي قاب عكس را كنار زد ،به همسرش وقت به خير گفت وبعد از معاشقه اي كوتاه دوباره پارچه را روي قاب انداخت.
از گوشه ي اتاق ،سبد حصير ي نسبتا بزرگي را برداشت و با پوشيدن گالشهاي پاره اش قدم زنان به وسط باغ رفت.
درخت سيب شاخه هايش را به سمت او دراز كرده بود،پيرمرد با وسواس كودكانه اي ،سيب هاي رسيده را جدا مي كرد و در سبد مي گذاشت.
سبد كه از سرخي سيب ها لبريز شد،خورشيد وسط آسمان بود،پيرمرد دانه هاي درشت عرق را از پيشاني اش پاك كرد ،همانجا پاي درخت دراز كشيد و دل به چرت بعد از كار داد.
هنگام غروب ،غرش موتور يك چهار چرخه ي دوده زده در كوچه هاي روستاي متروك پيچيد.
زن ميانسال رو به شوهرش كرد و گفت :من پياده نمي شوم خودت برو و بياورش.
مرد مي دانست اصرار فايده اي ندارد ،از ماشين پياده شدو به داخل باغ رفت.
زن مدتي با رژلب جديدش بازي كرد ،اما فرياد شوهرش او را ناچار به ترك جايگاه گرم ونرم خود كرد.
زن به سختي خودش را به كنار شوهرش رساند ،حتي پالتوي گرانقيمتش هم نزديك بود پاره شود.
مرد ،پاي درخت خشكيده زانو زده ، جسم نحيف پيرمرد را در آغوش گرفته بود.
_ميبيني زن بي پدر شدم.
زن حوصله ي اين اشك و آههاي بيهوده را نداشت ،تنها زير لب پرسيد:در اين سياهه ي زمستان و در دل اين همه برف و يخ وگل، پيرمرد ديوانه با سبدي خالي،اينجا چه مي كرده،اصلا به من چه؟
وتنها درخت سيب پير شاهد بود ،لذت چیده شدن عاشقانه ترين بيت هاي شعرزندگي پیرمرد را.....

اميرهاشمي طباطبايي-بهار 92

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:,ساعت11:23توسط امیر هاشمی طباطبایی | |

 
با چشمهاي ورقلمبيده اش ذل زده بود به من ،دلم به حالش مي سوخت اما چاره اي نداشتم ،حيوان محبوب وخانگي ام گرسنه بود واين قورباغه ي چاق بايد خوراك يك هفته اش ميشد.
با احتياط از روزنه اي كه در سقف محفظه ي شيشه اي تعبيه كرده بودم ،قورباغه را كه دست وپا مي زد به داخل انداختم انگار حيوان بيچاره حضور اجل را احساس مي كرد.
در آن محفظه ي شيشه اي قورباغه خودش را به گوشه اي رساند و بي حركت نشست ،واين بار به آن خزنده ي بزرگ خيره شد،شايد اين تنها كاري بود كه از دستش ساخته بود .
افعي عزيزم به آرامي به سمتش خزيد و دريك چشم به هم زدن او را در بين دندانهاي سمي اش ،گرفتار ساخت.
زن جوان با ديدن آن صحنه بدنش شروع به لرزيدن كرد.
با خنده به او گفتم:صحنه ي با شكوهي بود ،نه؟؟؟؟
دوباره لرزيد،نجوا كنان گفت:چندشم مي شود.
روسري اش بر روي شانه هايش افتاد ،بي اختيار،دست برد تا آن را بر سرش بكشد،كه ناگهان نگاهي به من كردو پشيمان شد ،به سمتش خزيدم،با حالتي آميخته از شرم وترس به بلعيده شدن قورباغه نگاه
مي كرد.اولين دكمه ي مانتو را كه باز كرد دستش را گرفتم.از او پرسيدم:اولين بارت هست يا؟؟؟
حرفي نزد.
تنها با چشمان درشتش به من خيره شده بود.
كمي مكس كرد وگفت: آقا ناصر من ديرم شده است همينجا خوب است يا به آن اتاق برويم.
پرسيدم :چقدر خواسته بودي؟
_پشت تلفن ،توافقمان چهل هزار تومان بود ،فراموش كه نكرده ايد؟
آهي كشيدم و گفتم :نه ،بيا اين صدهزار تومان ،بگير وتا تصميمم عوض نشده برو.
اولش مردد بود اما بعد با چنان سرعتي پول را گرفت و از خانه بيرون رفت ، كه فكر كردم تمام اين اتفاقات در رويا پيش آمده است ،چند دقيقه ي بعد هم خانه اي من با عجله وارد شد و اتاق هاي خانه را جستجو كرد.بعد با گوشي همراهش شماره اي گرفت،اين صدارا مي شنيدم:دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است.
از من پرسيد:سياوش،مهمان من نيامد؟
پاسخ دادم :نه،راستي ناصردير آمدي ،قورباغه را به افعي دادم.
رويم را از او برگرداندم ولبخند زدم...

امير هاشمي طباطبايي_بهار 92

+نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:,ساعت11:23توسط امیر هاشمی طباطبایی | |